بستن تبلیغات

خاطرات شیرین
تاريخ : جمعه 26 اسفند 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 195 مرتبه

سلام گلم

از وقتی 18 ماهت تموم شد دیگه جملات و کلماتی که می گی خیلی کامله و کمتر اشتباه می کنی یه وقتایی هم جملات و حرفایی میزنی که من می مونم اینا رو از کجا یاد گرفتی با خودم فکر میکنم که اصلا این فرشته ها هستند که دارند بهت یاد میدند

مثلا یه شب داشتی با خودت حرف میزدی دقت کردم چی میگی نشسته بودی بالای سر یه کفش دوزکی که باهاش اشغالای کمو از رو فرش جمع می کنم میگفتی:

خدای من! یعنی من میتونم به این دست بزنم؟

بعد یکمی فکر کردی گفتی:

نه دنیز به این دست نزنیا کثیفه

بعد گفتی:

باشه دست نمیزنم خدای من!

 

یا اینکه چند شب بعدش دوباره داشتی با عروسکات بازی می کردی میگفتی:

هوشنگ جان هوشنگ جان شما داری چکار می کنی؟

بعذ گفتی :

من هوشگ جان نیستم من دنیزم

(حالا این هوشگ رو از کجا یاد گرفتی نمیدونم)

 

یا اینکه اگه از چیزی خوشت بیاد و یا یه کاری رو دوست داشته باشی میگی عالیه

 دیروز داشتم کتابخونه رو مرتب میکردم شما هم داشتی کتابتو ورق میزدی یهو دستتو گذاشتی دور گردنم گفتی دوستم! خسته شدی؟

داشتی با تلفنت حرف میزدی ازت پرسیدم با کی صحبت می کنید؟ گفتی با دوستام

امروزم که داشتی با مادرت تلفنی صحبت میکردی منم کلا مادر صدا میزدی

چندتا اتفاق جالب هم افتاد

دیدار با شخصیتهای مورد علاقت پنگول و خاله نرگس تو مدرسه دایی کورش

که هر وقت عکساش به دستم رسید برات میزارم

یکی دیگه هم :

رفته بودیم خونه  مامان جون بردیا هم بود بردیا از این شیرای پاکتی داشت به شما نشون داد و بهت نداد تو هم دلت میخواست و خلاصه اومد سرش با هم دعواتون  بشه بهت گفتم به بابا می گم برات بخره همون موقع به بابا زنگ زذم بهش گفتم برات بخره شما دیگه بی خیال شدی منم فکر کردم دیگه از سرت افتاده و یادت رفته به همین خاطر بابا هم که چند ساعت بعد زنگ زد بهش گفتم نمی خواد براش بخری یادش رفت ولی علیرضا گفت  نه براش می خرم

خلاصه گذشت و شب که بابا رسید خونه مامان جون زود دویدی طرفش یه نگاه انداختی به دستش دیدی خالیه با ناراحتی گفتی نخریدی شیر بردیا رو؟ و زود تغییر مسیر دادی سمت بردیا گفتی : اجازه بردیا شیرتو بردارم؟

خیلی برام جالب بود

که دیدم بابایی از کیفش دوتا دنت و یه دونه شیر در اورد شیرو یه دونه دنتو داد به شما یه دنت هم داد به بردیا دیگه سر از پا نمی شناختی گفتی ممنون بابا علیرضا اینا رو خریدی از اون به بعد هم بردیا دیگه شد بردیا جونم

امشب هم داشتی نقاشی میکردی با خودت میگفتی باید منقارشو مشخص کنی بعد گفتی زیبا شد!!!!

حالا حال منو ببین بعد از این همه شیرین زبونی میخوام بگیرم بچلونمت از طرفی بدتم میاد به روت بیارم انگار برای تو این چیزا یه مسئله پیش پا افتادست از اینکه تو روم بیارمو و یا برای کسی تعریف کنم خیلی بدت میاد

بهم میگی اینارو نگو شما!!!!




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 2 اسفند 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 190 مرتبه

 

تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم
 
ریشه تمام ترس هایم را خودم برای فرزندم می‌گویم.
یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند
و بعد از یاد ببرد
 
 
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است
 
اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم
 
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد
 
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود
 
برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی
...
ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است
 
خودم برایش می‌گویم که بداند
 ترس،
 اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست
آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست
 
بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد.
 برایش می‌گویم که
ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت
 
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
 
 
می‌خواهم بداند که گاهی حسادت
ممکن است به سراغ آدم بیاید
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را
به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند
و دیدن دیگریِ خوشحال
برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد
باید بداند که حسود است
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست.
به معنی محق نبودن دیگری هم نیست
 
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند
از راه آن احساس
بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر
 
می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
 
برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد
 
می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او
 
می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دِینی به گردن او نیست.
که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است.
می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم
و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم
 
و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمی‌ارزد
حتی اگر من بگویم 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 30 بهمن 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 218 مرتبه

امروز دومین روزیه که حالت یه کم خوب نیست 

یخورده سرما خوردی

آخه رفته بودیم خونه مامان جون و رستا هم اومد اونجا طفلی سرما خورده بود

شما هم هر وقت من یا مامان جون یا بابا رستا رو بغل می کردیم میومدی پیشمون تا تو رو هم بغل کنیم

به همین خاطر من و بابایی رستا رو زید بغل نکردیم ولی همون چند باری که رفتی بغل مامان جون فکر کنم سرما هه رو خوری

جالب اینجاست که شب بردمت تو اتاق تا بخوابونمت ولی تا صدای مامان جونتو شنیدی که  داره قربون صدقه رستا میره بلند شدی تا از اتاق بری بیرون

ازت می پرسم کجا میری؟

دنیز :می خوام رستا ببینم

مامان : نه خواهش می کنم بیا بخواب فردا میریم رستا رو می بینیم

دنیز :لفطن بزار رستا ببینم

مامان : نه گلم رستا الان مریضه آفای سرماخوردگی رفته پیشش اگه شما هم بری پیش رستا آقای سرماخوردگی هم میاد تو بدن شما

دنیز:نه آقای سرما اوردی نیا! من لباس پوشیدم! برو نقاشی بکش!

مامان : پس وقتی رفتی بیرون قول بده به مامان تا پیش رستا نری از دور رستا رو ببینی خب؟

دنیز سرشو تکون میده ب علامت تایید میگه بریم

مامان :نه بگو قول میدم

دنیز :خب قول

تا در را باز کردم دویدی رفتی بغل مامان جون نشستی که رو یه پای دیگش رستا بود و یه دستتو گذاشتی پشت رستا  یعنی من ازت حمایت می کنم تو هنوز کوچولویی بعد هم سرتو خم کردی تو صورت رستا گفتی:رستا گلم!

خیلی دایی کامران رو دوست داری بهش میگی قام قام

روز جمعه داشت دنبالت میگذاشت یهو وایسادی گفتی اگه تونستی منو بگیر بعد شروع کردی به دویدن

دوباره که دایی خسته شده بود رفتی پیشش میگی اگه میری وایسا!

دایی هم کلی خندیده میگه دو زار کلمه یاد گرفته داره باهاش جمله می سازه

راستی امروز صبح بیدار شدی ساعت 5 از من کانگرو می خوای می گی کانگرو داری مامان؟!!!!

از ر کس هم می خوای اجازه بگیری میگی اجازه..... اینو بردارم؟

دیروز بهم میگی مامان به نظرت! این پنگوله؟

بعد خودت جواب میدی :نه فکر نکنم پنگول باشه!!!!

آخه من چیکارکنم که این قدر شکر میریزی فدات بشم زودی خوب شو 




موضوع :
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 200 مرتبه

سلام دختر ماهم

"مامان:دنیز چیه؟

دنیز: مااااااهه

مامان:دنیز چقدر ماهه؟

دنیز:اینننننننننننقدر ماهه (دستاتو بالا میبری و از هم باز میکنی)"

 

عزیزکم  امروز 18 ماهت تموم شد .یعنی یک سال و نیم از با هم بودنوم گذشت. یعنی یک سال ونیم خوشی و لذت بی مثال که به مامان و بابا هدیه دادی  

دوستت دارم مامانی دوستت دارم که هستی که اومدی

باش تا همیشه تا ابد

چهارشنبه شب وقت دکتر داشتی از طرفی هم عمع اومده بود پیشمون با هم رفتیم چکاب و واکسنتو زدیم اول تو ماشین خواب بودی و عمه رو ندیدی که اومده ولی وقتی بیدار شدی و دیدی که تو ماشینه دیگه نمیدونستی چجوری ذوق کنی همش داشتی با صدای بلند میخندیدی و این یعنی دلنشین ترین آوای زندگی یعنی امید یعنی زیبایی

واکسنتو که زدیم تا 12 شب تب نداشتی ولی وقتی اثر استامینوفن رفت تبت شروع شد و ت 24 ساعت با پاشویه و استامینوفن نگهت داشتم شب تا صبح نگرانت بودم و بیدار تا یه موقع تبت بالا نره و من نفهمم و خدا را شکر تموم شد

از عوارض دیگه واکسنت پا درد بود .پایی که توش امپول زده بودی. اولین بار که بلند شدی راه بری و درد گرفت گفتی پاهای خوشگلم ایطوری شد با گریه. قربونت برم که عاشق پاهاتی عسسسسل. 

بعد یه کمپرس یخ گذاشتم رو پات گفتم پاتونو دراز میکنید و اینو میزارید روش هر وقت هم که میخواید بلند بشید منو یا بابایی رو صدا میکنید بیایم کمکتون باشه ؟

بعد هر وقت یادت میرفت پاتو تکون میدادی سریع دنبال کمپرس سرد میگشتی میگذاشتی رو پات میگفتی داره خوب میشه . و از جات تکون نمیخوردی فرداش هم که میخواستی راه بری خیلی با احتیاط پاتو زمین میگذاشتی جیگرتوووو

پنج شنبه هم خیلی بی حوصله بودی و همش دوست داشتی تو بغلم باشی

ولی امروز با بابایی رفتیم کلی مغازه دیدیم تا برات لباس بخریم ولی نشد آخه هم شلوغ بود و هم شما نمیگذاشتی گلم همش دوست داشتی همه لباسارو برداریو قیمت بپرسی و بخری!!!

هر بچه ای رو که میدیدی باهاش دست میدادی تو کفش فروشی نشسته بودی کنار یه دخر خانوم که از شما خیلی بزرگتر بود بهش میگفتی نی نی سلام دست بده ولی نی نی زیاد تحویل نگرفت بعد برای اینکه جلب توجه کنی گفتی نی نی انگشت دنیز رو ببین (اخه انگشتتو به یه صورت خارق العاده خم میکنی که اصلا کسی نمیتونه این کارو بکنه به راحتی از بند اول خم میکنی و تازه بند دوم همبر خلاف بند اول انحنا پیدا میکنه!!!!!!!!!!!) این کار رو برای اون دختر خانم انجام میدادی تا باهاش ارتباط برقرار کنی وقتی دیدی اصلا تو باغ نیست بی خیالش شدی.

هفته ای هم که گذشت رفته بودیم اصفهان خیلی بهت خوش گذشت بر خلاف تمامی اهل خانواده باباجون (دایی ها،زن دایی ها و مامانی و به جز بابایی) شما شدیدا عاشق عمه بنده شده بودی و به تنها کسی که با علاقه گفتی دوستت دارم عالمه عمه خانوم بودند و یکی از عموهای بنده به اسم عمو پرویز با بقیه که راحت نبودی مثل بابایی.

خنم داری چیکار میکنی؟

 

دنیز خانم و نگار کوچولو

 

دنیز در نقش جهان

 

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 28 دی 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 258 مرتبه

شیرینم  سلام

امروز با همدیگه کلی پیاده روی کردیم با هم رفتیم خرید تو هم عشق خرید اساسی

تو یه مغازه که رفتیم چون با کالسکه رفته بودیم اول گذاشتمت بالای پله ها بهت گفتم مامان جونم اینجا لطفا بایست تا کالسکتو بیارم بالا تو هم تا رسیدی بالای پله ها رفتی داخل مغازه یک راست پشت پیشخون و رفتی یه جامدادی که اونا بود رو برداشتی به آقا میگی چنده؟

منم تندی اومدم گفتم مامان جون وای این مال آقاهه ازشون اجازه نگرفتی برداشتی

شما هم گفتی به آقا اجازه بدید برداریم سرتم کج کردی دستاتم گرفتی جلو

آقاهه هم کلی ذوق مرگ شده بود

رفته بودیم رولان مگه میومدی بیرون رفته بودی پشت یه رگال قایم شده بودی هیچی هم نمی گفتی که من نتونم پیدات کمک وقتی دیدمت چشمات از شیطنت برق میزد

 بعد هم رفتیم یه دونه دیگه عروسکی رو که خیلی دوتش داشتی رو برات خریدم اسمش گل باقالیه عکسشو برات میزارم

از هر مغازه ای میخواستیم بیایم بیرون میگفتی اُبادز(یعنی خداحافظ) اول هم وارد میشدیم سلام میکردی

بعد هم اومدیم خونه کلی با گی باقالیت بازی کردی و بهش شیر دادی بعدم دعواتون شد و اومدی گفتی باقالی بده

اومدیم خون با مامان جون تلفنی صحبت میکردم اومدی رو مبل نشستی گفتی دنیز نشسته بده صحبت کنم گوشی رو گرفتی و بر خلاف همیشه که اول سلام میکردی همینجوری مکث کرده بودی یهو گفتی باباجون نیومدن؟

کجایند؟

بغد یخورده با مامان جون صحبت کردی دست آخر گفتی دوستت دارم عالمه کاری نداری ؟ یه بوس فرستادی و گفتی اُبادز

بعد که من داشتم صحبت میکردم حرف از رستا شد تو یهو گفتی قام قام (کامران)سلام برسون

عزیز دلم فدات بشم که همه نسبتها رو میدونی

شب هم رفتیم برات پمپرز بگیرم گیرم نیومد گفتم فغلا برات مولفیکس بگیرم رفتیم تو مغازه خوار وبار فروشی تو هم با حوصله تمامی کیکاشو دید زدی و از بین همشون یکی رو انتخاب کردی گفتی اینو میخوام گفتم باید از آقا بخریم گفتی خودم

دستاتو باز کردی گفتی بَ اَل (بغل)

بغلت کردم به آقاهه گفتی سلام

کیک چنده؟

آقا هم قیمتشو گفت تو هم دست خالیتو دراز کردی مثل موقعی که تو خونه با هم بازی میکنیم و الکی به هم پول میدیم و منتظر بودی آقا ازت بگیره (فربونت برم من)بعد گفتی بریم یعنی حساب کردی دیگه

بعد که اومدی بیرون گفتی کیکو دوست داشتم

مبارکه

تا اومدیم برسیم خونه هم هر چی نی نی میدیدی از کوچیک تا بزرگ کیکتو بهش میدادی و بهشون میگفتی خوبی؟ سلامتی؟ و دستتو دراز می کردی

رسیدیم خونه هم رفتیم دستاتو بشوریم دیدم داری واسه خودت شعر شاپرکی گفت رو میخونی

بعد گفتی کیک رو برات باز کنم وقتی برات باز کردم همه کشمشاشو جدا کردی خوردی و کیکاشو گذاشتی برای بابایی

امشب تا اومدی بخوابی شام بهت دادم خوردی بعد هم یه لیوان شیر خرما قبل از اینکه بخوابی دلم نیومد از شام خودمون نخورده باشی و بخوابی بهت گفتم میخوای بریم پلو بخوریم

گفتی نه! فقط مه مه بخورم!

نمیدونم فقط رو از کجا یاد گرفتی

وقتی ازت می پرسم دنیز چه خبر؟ میگی سلامتی

وقتی می پرسم دنیز چطوره؟ میگی خوبه و اگه بپرسم دنیز چطورند؟ میگی خوبند!

تازه برامون قصه هم میگی

"یه روزی یه کلاغه بود .... بعد با حرکت سر ادای دونه خوردن در میاری یعنی داشت دونه میخورد بعد دستاتو بازو بسته میکنی یعنی پرواز کرد ... بعد میگی قار قار"

اینم از قصه گویی دنیز خانم

شعرای زیادی هم بلدی

" یه روز یه آقا خرگوشه،اتل متل توتوله،یه توپ دارم قلقلیه، یه دختر دارم شاه نداره،آهای آهای ای گرگه،توپ سفیدم قشنگی و نازی، تو که ماه بلند آسمونی،عروسک قشنگ من، تمامی شعرای داداشی،شاپرکی گفت،تمامی شعرای نی نی دخملی ، شعرای داینا و ... "

سر فرصت مینویسم چطوری میخونی

ما فردا میخوایم بریم مسافرت اصفهان میام برات مینویسم با یه عالمه عکس

بدون که مامان عاشقانه دوستت داره 

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 28 دی 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 199 مرتبه

سلام گل زندگیم

امروز صبح ساعت حدود 5:30 بود که بابایی داشت آماده رفتن میشد منم پاشدم رفتم براش شیر خرما آماده کنم و تا رفتنش همراهیش کنم که شما گریه کردید و مامان مجبور شد بیاد بهت شیر بده خودت تو خواب میگی مه مه بخوریم و تازه از کدوم بخوریم هم با چشمان بسته تعیین می کنیخوشمزه

بعد که شیرتو خوردی دوباره خوابیدی ولی همش تو خواب نق میزدی فکر کنم داشتی خواب میدیدی خواب نقاشیاتو میدیدی میگفتی آبی رو بده من

خلاصه من کنارت دراز کشیده بودم که یهو اگه بیدار شدی تنها نباشی بابایی اومد یه چیزی بهم بگه که تا صدای بابایی رو شنیدی خندیدی قربونت برم

بابا گفت بیداره ؟ گفتم نمی دونم که یهو خودت با خنده گفتی بیدار شدم! دیدی بیدار شدم! شبه!!!

بعد کلی ذوق کردی برای بابایی  و بابا هم بغلت کرد حالا نبوس کی ببوس ماچماچماچ

بعد به بابا گفتی بریم و برگشتی با من بای بای کردی گفتم کجا ؟ گفتی دَ دَ

گفتم من چیکار کنم بدون تو گفتی نقاشی بکش!

حاضر نبودی از بغل بابایی بیای پایین

بعد بهت گفتم حالا بیا شبه همه خوابیدن بابا بره سر کار بعد از ظهر که اومد میری پیشش

تو هم اومدی و گفتی مه مه بخوریم

با بابا هم خدا حافظی کردی و  تا دراز کشیدی خوابت برد

اصلا فکر کنم کل این پروسه بیدار نبوده چون با اینکه کلی حرف زدی فکر نمی کردم حالا حالاها خوابت ببره 

امروز کلی با هم بازی کردیم

با هم دیگه غذا پختیم مثل دیشب که همه مواد کتلتو دادم بهت تو قاطی کردی بعد هم لباس شستیم البته تو برای خودت منم برای خودم

 دنیز در حال شستن لباسش

خسته نباشید خوشگلم




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 دی 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 232 مرتبه

تصمیم گرفتم تمامی انچه را در این مدت باید برات مینوشتم و نشد که بنویسم یک جا در این پست بزارم تا از اول بهمن دیگه انلاین هر رزو برات بنویسم به امید خدا




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 15 تير 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 349 مرتبه

سلام دخترم

این روزا بیشتر به فکر تولدتم داری یک ساله میشی

آخه تو چقدر ماهی مامان هر چقدر فکر میکنم با اینکه شیطونی های خاص خودتو داری ولی خیلی دختر حرف گوش کنی هستی عزیزم مامان فدات بشه

یک سال گذشت یک سال تکرار نشدنی یک سال فراموش نشدنی یک سال که فقط و فقط خدا میدونه که من چقدر بزرگ تر شدم یک سال که تو منو بزرگ کردی به من معرفت یاد دادی تمامی لحظات بزرگ شدنتو به خاطر سپردم و خواهم سپرد

از وقتی که تازه به دنیا اومده بودی و خوابت هنوز تنظیم نبود و شبا بیدار بودی

یاد اونشبی که مامان یه قطره شیر هم نداشت بهت بده و تو بی طاقت بودی و گرسنه و مامان عاجزانه دست به دامن خدا شده بود و تو تنهایی شب با یک فرشته گرسنه از خدا کمک میخواست و هم پای تو گریه می کرد . تا اینکه تو همکاری کردی دخترم و تنها برای یک شب پستونک خوردی و گذاشتی مامان کمی استراحت کنه اما تمام مدت عذاب وجدان گلومو گرفته بود که داری پستونک میخوری .

 شبایی که واکسن میزدی از نگرانی خوابم نمی برد تا نکنه خدای نکرده تب کنی و من خواب باشم و تا صبح کنارت بیدار می موندم بعد صبح که کمی خیالم راحت میشد می خوابیدم و تو که بیدار بودی ساکت می موندی تا مامان استراحت کنه

یاد اولین باری که غلت زدی ٥٤ روزت بود و از اولین مسافرت برگشته بودیم و صبح زود بود یا اون روزی که برای اولین بار چهار دستا پا راه رفتی

برای اولین بار پرتقال خوردی و چقدر دوست داشتی

و خیلی دیگه از اولینها که تمامی این بکسال منو نقش بست

عزیز دلم تو خیلی خوب خیلی

دخترم تمامی تلاشم را خواهیم کرد تا بهترین زندگی رو داشته باشی

این روزا تو فکر یک جشن خوشگل برای تولدتم دوست دارم یه جشن تولد کفش دوزکی برات بگیرم خیلی ایده های مختلفی تو فکرم هست امیدوارم بتونم اجراش کنم حیف که دستام یاریم نمیکنند

ولی قراره یه جشن تولد گروهیی برات بگیرم همراه با دوستای نی نی سایتی که همتون تو مرداد ٨٩ به دنیا اومدید امیدوارم جشن خوبی بشه

قراره تو این روزا دوتا مسافرت بریم یه مسافرت شمال یه مسافرت هم به اردبیل به همراه دوستای بابایی رویاجون و سهر دوست تو و احمدرضا بابای سپهر

خدا کنه که مشکلی برات پیش نیاد و از مسافرتت لذت ببری




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 19 خرداد 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 244 مرتبه

عزیز دلم بزرگتر شدی و کارات روز به روز شیرین تر و با نمک تر این چیزایی که می نویسم رو تو یکی دو ماه اخیر یاد گرفتی:

وقتی هاپو میبینی میگی هاپ هاپ اونم با ابرویی که بالا رفته ونشان ار ترسناک بودن داره

وقتی گربه رو میبینی میگی مَووو (از خود آقا گربهه یاد گرفتی و از خودشم بهتر میگی)

مرغ یا خروس می بینی میگی قو قو

وقتی اسب رو بهت نشون میدم میگی پی او پی او

اجزائ صورتتو میشناسی مثل چشم دندونات گوش زبون دهن و مو و بالاخص پاهات عاضق پاهاتی وقتی کسی رو میبینی اول پاهاتو نشون میدی

هر کس یا هر عکسی رو میبینی یا عروسکاتو بوس می کنی فقط منو میخوای بخوری

موقع خداحافضی دست میدی

با تلفن با مامان جون صحبت می کنی به زبون خودت اولشم میگی اَاو

غاشق گربه ای ما هر روز عصر میریم بیرون اول تموم گربه ها رو میبینیم و باهاشون کلی حرف میزنیم بعد میریم پارک

امروز بعد از ظهر خواب بودی می خواستم بیدارت کنم هر چقدر باهات حرف زدم اصلا پلک هم نزدی ولی وقتی یواش بهت گفتم پیشی چی میگه چشماتو باز کردی گفتی موو دوباره چشماتو بستی

میدونی مادر از اینکه میتونم تمامی لحظات رشدتو در کنارت باشم خیلی خوشحالم هر از گاهی دلم برای سر کار رفتن تنگ میشه ولی با کوچکترین فکری به این نتیجه میرسم که هیچ لحظهای مثل این لحظات با تو بودن نیست وحیفه  که از دستشون بدم الان تو در کنار منی و به من احتیاج داری بعدها که انشالا بزرگتر میشی و مستقل میشی برای خودتو سری تو سرا در میاری دیگه اونقدر کار میریزه رو سرت که نیازی به من نداری

پس هستم باهات تا همیشه گلکم




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 16 خرداد 1390 | نویسنده : مامان لیلی
بازدید : 210 مرتبه

دیشب من داشتم توی آشپزخونه ظرفارو میشستم تو هم با بابایی مشغول بازی کردن بودی گفته بودم دوستا داری دیگه راه بری خودت از زمین بلند میشی و می ایستی ئلی تا امشب باکمک جایی راه میرفتی ویا فاصله سنجی می کردی میدیدی اگر فاصله تا حدی هست که با یک قدم یا دو قدم سریع دستت به تکیه گاه بعدی برسه این ریسک رو میکردی دستتو ول کنی بیای جلو ولی اگر نه مینشستی و تا تکیه گاه بعدی چهار دستا پا میری بعد دوباره پا میشی.

خلاصه مامان جونم داشتی با بابایی بازی میکردی که یهو بابایی به من با هیجان گفت لیلی نگاه کن تو رو خدا....... دخترتو ببین........لیلی

منم باشتاب اومدم ببینم چی شده دیدم شما داری میدوی بیای پیش من از کنار میز ناهار خوری دستتو ول کردی اومدی تا وسط هال تا منو دیدی تعادلت بهم خورد افتادی زمین

بیشتر از خودت من و بابایی هیجان داشتیم کلی تشویقت کردیم تو هم هاج و واج مونده بودی چی کار کردم

دیگه اونشب تا یه ساعت مگه ولت کردیم همش تشویقت می کردیم تا اعتماد به نفست بیاد بالا تا بتونی دستتو ول کنی و راه بری

این اولین قدمهای راه رفتنت بود که در ساعت ٨:٤٥ دقیقه یکشنبه شب به تاریخ ١٥ خرداد ٩٠ در دیدگانم تا ابد نقش بست

از خدا می خوام دختر نازم همیشه قدمهای محکم و درستی تو زندگیت برداری. 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
آرشیو خاطرات
آخرین خاطرات
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 11 نفر
بازديدهاي ديروز : 20 نفر
بازدید هفته قبل : 84 نفر
كل بازديدها : 25007 نفر